میان
تاریکی
تو را
صدا کردم
سکوت بود
و نسیم
که پرده
را می برد .
در آسمان
ملول
ستاره ای
می سوخت
ستاره ای
می رفت
ستاره ای
میمرد !
ترا صدا
کردم
ترا صدا
کردم
تمام
هستی من ...
چو یک
پیالۀ شیر
میان
دستم بود
نگاه
آبی ماه
به شیشه
ها می خورد
ترانه ای
غمناک
چو دود
بر می خاست
ز شهر
زنجره ها
چو دود
میلغزید
به روی
پنجره ها
تمام شب
آنجا
میان
سینه ی من
کسی ز
نومیدی
نفس نفس
می زد
کسی به
پا می خاست
کسی تو
را می خواست
دو دست ِ
سرد او را
دوباره
پس می زد !
تمام شب
آنجا
ز شاخه
های سیاه
غمی فرو
میریخت
کسی ز
خود میماند
کسی ترا
می خواند
هوا چو
آواری
به روی
او می ریخت
درخت
کوچک من
به باد
عاشق بود
به باد ِ
بی سامان
کجاست
خانه ی باد ؟
کجاست
خانه ی باد ؟
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 22:35  توسط عاشق بارون
|
بالشِ خاموشِ پژمرده!
تو اين همه شب از پیِ شب،
هيچ از منِ خسته پرسيدهای
از چه خوابت نمیآيد!؟
يا از چه سر در گريبانِ گريه
از گهوارهی بیرود وُ بیرويای خود گريزانی؟!
هی همدمِ خوابآلود!
بالشِ خاموشِ پژمرده!
ای کاش تنهای يکی شبنمِ پابهگور
بر گلبرگِ لرزانِ بابونهای بودم.
ای کاش که هيچ، اصلا هيچ وُ
اين همه کلمه نبود، دانايیِ دريا نبود!
فقط کمی آسودگی،
کمی خواب،
کمی سکوت وُ
بعد هم راهی دور ...!
حالا بخواب!
بخواب حضرتِ خاموشِ روياها و گريهها،
تنها همين بالشِ خوابآلود
آخرين همدمِ آدمیست.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:29  توسط عاشق بارون
|
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
گر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:33  توسط عاشق بارون
|
ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:21  توسط عاشق بارون
|
من نمیگویم او مرده است
او زنده است
زیرا شقایق ها همچنان پایدارند.
اول اردیبهشت گرامی باد.
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:30  توسط عاشق بارون
|
دیریست که در این هیاهو سخت جاری ام
ای آه که من نخواستم بدان چرایم
دو صد آه که بدانم یا ندانم تو فیقی نیست که هیاهو
گذشت و میگذرد
بودیم روزگاری در باغ اقاقی ها
دور از هیاهو هر چند اندکی
گاه گاهی به آبی ها سر میزدیم
در کل گل هایی بودیم آبی دوست
ای آبی ترین در کدامین ساحل نشستی
در کدامین سایه آرمیده ای
اما هر کجا هستی خوش باش
که سختی این هیاهو نیز
آری گذشت و میگذرد.
بدرود خسته ترین اقاقی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط عاشق بارون
|
دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين
فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از
لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ...،
دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز
ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان
ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ
لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از
چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتي از
كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر
دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي
گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر
رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ
....
دنگ...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:29  توسط عاشق بارون
|
ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت.
شب بود و چراغك بود.
شيطان ، تنها، تك بود.
باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بويي نه براه.
ناگاه
آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.
خاك سايه در خواب.
زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:40  توسط عاشق بارون
|
يک جوريست اين روزها. اينهمه حرف بود و گوش نبود و وقتي گوشي بود، حوصله حرف نبود.
فکرکن...
چه زود گذشت اينهمه روز و ثانيه و....
اينهمه ثانيه هاي بيخيال که تنها کارشان همين گذشتنشان بود که همين «گذشت» را هم از ثانيه ها ياد نگرفتيم.
برزخ مسخره ايست ... اينکه تصميم بگيري که مديون اين ثانيه هاي زودگذر باشي يا نفرينشان کني.
لعنت به اين ثانيه هاي عزيز !
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:58  توسط عاشق بارون
|
جهان ، آلوده خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ
چنان
كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم
در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!
شب از
وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح
مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:4  توسط عاشق بارون
|